تبليغاتX
¤(¯`v´¯)¤ MYHOTLOVE ¤(¯`v´¯)¤
¤(¯`v´¯)¤ MYHOTLOVE ¤(¯`v´¯)¤

 

 

به دلیل فیلتر شدن برای بعضی از شهرها به آدرس زیر منتقل شد

www.lvlyhotlove.blogfa.com



نوشته شده توسط N@V!D تاریخ 86/01/11 و ساعت 2:27 AM

|+|

http://myhotlove.blogfa.com

به راستی که زندگی ، سرگذشته ، در گذشته ، یادهاست

 

سلام غریبه ...

سلامي به وسعت اون قلب مهربوني كه توي سينه پر مهرت مي تپه و با هر تپش خون حيات ومحبت رو
توي رگهاي پر از عاطفه جاري مي كنه
تا هنوز هم اميدي به زنده بودن مهر و محبت باشه
راستشو بخواي دوست دارم ازاين به بعد صداي سكوتم براي تو نجوا كنم غريبه
پس اگه باهام همسفر بشي خوشحالم مي كني همونطور كه هميشه همراهم بودي

 

همه چيز به سادگي يک نگاه ...

 

 

فاصله همه چيز را مي کشد، بيخود نيست که ابر ها از دوري زمين اينقدر گريه مي کنند!
امروز همانطور که کنار پنجره اتاقم نشسته بودم و به باران گوش مي دادم ، با اين جمله توي مغزم ور مي رفتم، خاطراتم را مرور مي کردم و به اين نتيجه رسيدم که چيز زيادي نيستم، به جز چند سال زنده بودن با کمي گريه، با کمي لبخند و دفتر سياهي پر از تاسف لحظه هاي از دست رفته و چند تکه چيز خاکستري شبيه اميد....
بايد دنبال چيز هاي جديدي بگردم، بايد محکمتر بايستم تا ديگر زمين زير پايم لق نخورد... دوباره به فاصله فکر مي کنم و انگار کسي از همان دورها صدايم مي کند:
باد که مي وزد بايد پاهايت را رها کني و پرواز کني، به باران گوش کن، فرو بريز هزاران بار، سياهي ها را مثل خاک در خودت گم کن، اميد داشته باش... از روياي زندگي به حقيقت مرگ ايمان بياور و خوب نگاه کن که هه چيز به سادگي يک نگاه است...
خودم را با باد رها مي کنم و انگار همه چيز در من گم مي شود. چشم هايم را مي بندم و خوب نگاه مي کنم، من اميد دارم و باران زيباترين موسيقي است که تا به حال شنيده ام

 

 

 


جهت حمایت از وب لطفاً با هر بار ورود به وب روی بنر زیر کلیک کنید

 



نوشته شده توسط N@V!D تاریخ 85/12/08 و ساعت 1:6 AM

|+|

http://myhotlove.blogfa.com

قدر آیینه بدانیم چو هست ، نه در آن وقت که اقبال شکست

 

 وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود  و اون منو "داداشي" صدا مي کرد

به اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .

آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .

بهم گفت: "متشکرم "

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود.

 آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.

 ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم 

 قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و با گريه و آروم گفت: تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم.نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ،اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد.اما قبل از اينکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :

تمام توجهم به اون بود.

آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم.

 من ميخواستم بهش بگم  ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

 

 اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ،

خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما

خجالتي تر و عاشق تر باشه.

 

 


جهت حمایت از وب لطفاً با هر بار ورود به وب روی بنر زیر کلیک کنید

 



نوشته شده توسط N@V!D تاریخ 85/11/17 و ساعت 1:51 AM

|+|

http://myhotlove.blogfa.com

خدایا! بندگانت شکر نعمتهای تو کنند و من شکر بودن تو ، چرا که نعمت بودن توست

با عرض سلام خدمت شما دوستان و سروران گرامی

پیش از هر چیز فرار رسیدن ماه محرم ... ماه پیروزی خون بر شمشیر ... ماه عزای حسینی رو به شما و خانواده محترمتون تسلیت عرض میکنم . عاجزانه از همتون می خوام که در این شبهای عزیز من رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید

 

وقتی رفتن ها را باور کردم تنهاترین تنهایان شدم و دیگر حتی خدا هم نبود!

خدای خوبم !

چه قدر دوست داشتم بچه می شدم.بچه که بودم همیشه دستم در دست تو بود. از ترس اینکه مبادا گم شوم.یک روز فکر کردم خیلی بزرگ شدم.آن وقت دست تو را رها کردم و حالا در این شلوغی بی رحم دنیا گم شده ام!

سراغ تو را هم از هر کسی میگیرم نمی داند.آدم ها هیچ کدام کسی را نمی شناسند که پر از بوی عشق باشد که آن قدر خالی لحظات را پر کند که معنای تنهایی فقط در فرهنگ ها پیدا شود و آن قدر بزرگ و قوی که زورش از همه ی بابا های دنیا بیشتر باشد!

خدایا ! «هیچ کس تو را نمی شناسد» را دیگر امروز باور کردم!

دلم خیلی برایت تنگ شده.....خیلی ...

بعضی وقتها که بد جوری خواهان چیزی از کسی می شوم به خدا قسمش می دهم .اما اصلآ نمی دانم تو را باید به که قسم دهم که پیدا شوی.

نه !!!!

پیدا شوی جایز نیست.کمکم کنی که پیدا شوم! آن قدری که من حضورت را در کنارم احساس کنم.آن قدری که من بتوانم دستت را محکم بگیرم و دیگر هیچ وقت بزرگ نشوم!

 

 


جهت حمایت از وب لطفاً با هر بار ورود به وب روی بنر زیر کلیک کنید

 



نوشته شده توسط N@V!D تاریخ 85/11/03 و ساعت 1:43 AM

|+|

http://myhotlove.blogfa.com

رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا من و دل اما نشستیم چشم به راهت لبه دریا

 

يكي بود يكي نبود. يه جزيره اي بود كه توش تموم احساسات زندگي ميكردن. احساساتي از قبيل شادي، غم، دانايي و خيلي هاي ديگه از جمله عشق.

يه روز ، تموم احساسات متوجه شدن كه جزيره داره تو اعماق اقيانوس غرق ميشه. بهمين خاطر همه اونا قايق هاشون رو آماده كردن تا جزيره رو ترك كنن. عشق تنها كسي بود كه اونجا موند. اون ميخواست كه جزيره رو تا آخرين لحظه ممكن حفظ كنه.

وقتي كه ديگه جزيره تقريبا زير آب بود، بالاخره عشق هم تصميم گرفت كه جزيره رو ترك كنه. اون دنبال يكي ميگشت كه بهش كمك كنه، بعد يهو ثروت رو ديد كه داشت با قايق بزرگ خودش از اونجا رد ميشد. عشق ازش پرسيد : من ميتونم با تو و اون قايق بزرگت بيام؟ ثروت جواب داد : متاسفم. توي قايق من جايي براي تو نيست چون كلي طلا و نقره تو قايق من هست.

بعد عشق تصميم گرفت كه از غرور كه داشت از اونجا رد ميشد كمك بخواد. عشق فرياد كشيد و با گريه از غرورخواست كه اونو با قايقش ببره ولي غرور بهش گفت كه تو تمام بدنت خيس و اگه بياي تو قايق من قايق قشنگ منو خراب ميكني.

بعد عشق غم رو ديد كه داشت از اونجا عبور ميكرد. عشق گفت: غم، لطفا اجازه بده منم با تو بيام. غم جواب داد: عشق، واقعا متاسفم، ولي من الان احتياج دارم كه تنها باشم.

بعد عشق، شادي رو ديد. گريه كنان گفت: شادي، لطفا منو با خودت ببر. ولي شادي انقدر غرق در شادي و نشاط بود كه اصلا متوجه نشد كه عشق اونو صدا ميكنه. عشق مونده و رونده از همه جا شروع ميكنه به زار زار گريستن كه ناگهان يه صدايي به گوشش ميرسه كه ميگه : اي عشق بيا. من تو رو با خودم ميبرم.

اون يه صداي ناشناس بود. عشق انقدر خوشحال شده بود كه اصلا يادش رفت اسم اونو بپرسه.وقتي كه اونا به ساحل رسيدن، اون رفت دنبال راه خودش. در همين حين بود كه عشق متوجه شد كه چقدر نسبت به اون مديون شده.

بعد از يه مدت كوتاهي عشق دانايي رو ديد و ازش پرسيد كه اون كي بود كه بهش كمك كرد در حاليكه هيچ كسي توجهي به اون نميكرد. دانايي جواب داد : اون زمان بود. عشق پرسيد: ولي چرا فقط زمان به من كمك كرد؟ دانايي با لبخند و درايت عميقي جواب داد: چون فقط زمان قادر به درك عظمته عشقه

 

 


جهت حمایت از وب لطفاً با هر بار ورود به وب روی بنر زیر کلیک کنید

 



نوشته شده توسط N@V!D تاریخ 85/10/15 و ساعت 3:57 PM

|+|

http://myhotlove.blogfa.com

سگان را خون دل دادم که با من آشنا گردند ، ندانستم که سگ چون خون خورد خونخوار گردد

با عرض سلام و خسته نباشید به تمام شما دوستان عزیز و همراهان همیشگی من.امیدوارم که حال یکایکتون خوب باشه.قبل از هر چیز از تمامی اون عزیزانه دوست داشتنی که منت بر سر من گذاشتن و با نظرات و انتقاداتشون من رو یاری کردند بی نهایت سپاسگذارم . شاید تعجب کنید.بعد از حدود 2 سال این اولین باره که می خوام حرفام رو بی دغدغه و نه در قالب شعر ویا جملات آموزنده بلکه خیلی عامیانه بگم . حتما همتون تو زندگیتون قصه ها و داستان های جالبی شنیدید.قصه های آموزنده ، رمان های رمانتیک (به قول عامیانه عشقولانه ) ، جنایی ، ترسناک و ... من هم می خوام امروز یه قصه براتون بگم . شاید شنیده باشید که بهترین نویسنده ها همیشه اولین داستانشون ، داستان زندگی خودشون بوده . نمی خوام بگم که من نویسنده خوبی هستم یا ... اما دوست دارم نویسندگی رو از داستان زندگی خودم شروع کنم .

 

 

روی دیوار می نویسم N . LOVE . M و زیر اون تاریخ اون روز رو 13/05/85 ... توی چشمام نگاه میکنه ...نوید !!! یعنی این آخرین باره که همو میبینیم ؟ سرم رو می ندازم پایین ... به رو خودش نمیاره که از درد قلبم دارم به خودم میپیچم... جواب می دم ... نه واسه چی؟ خنده مزهکی کرد و رفت ... دلم می خواست داد بزنم آخه چرا ؟! چرا به همین راحتی ؟یاد آهنگه رضا صادقی می افتم ( چرا از من گذشتی خیلی ساده ؟ ) اما اون رفته بود و هیچ وقت فکرشم نمیکردم که دفعه دیگری در کار نباشه.

اول راه باش آشنا شده بودم ... روزی که دیدمش یه دختر ساده بود که می خواست به هر قیمتی شده نشون بده بزرگ شده ... قبلا باهم توی چت توافق کرده بودیم ...جلوی در کافی نتی که طبقه دوم بود ... من یه رز سفید توی دستم و اون یه مجله خانواده...بار اولم نبود اما با دیدنش یه دفعه همه چیز عوض شد ... با هم میریم توی کافی نت ... تا میام داخل بشم پام به لبه در گیر میکنه ... شاید از اول راه خدا می خواست بهم نشون بده که نباید جلو برم... اما ما آدما کمتر به این نشانه ها توجه می کنیم ... باهم دست می دیم و ... من از دیدنش راضی بودم اون چی ؟ بار دوم معلوم میشه که با دوست دختر نزدیکترین دوستم آشنایی داره ... ماه اول آشنایی مصادف بود با امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان ... هم سن بودیم... بعد از هر امتحان پیشه هم بودیم ... روز به روز وابسته تر ... اما اون مشکوک بود... به رو خودم نمیارم ...حتما اشتباه میکنم ... حرفایی که همه ما ، با اونا خودمون رو گول میزنیم... روز ها و ماه ها میگذره...چرا باهام تماس نمیگیره ؟ ... مودم دستگاه خراب میشه ...وقت کنکوره و سیستم خاموشه ... به این عادت میکنم که برم کافی نت و اگه بخت باهام یار باشه اون باشه و ما هم رو ببینیم...بازهم میگذره ... روز به روز به دلتنگیم اضافه میشه اما از اون خبری نیست ... حتما نتونسته ... باز هم همون حرفای همیشگی ... 6ماه گذشت...نوید امتحانش کن ...چرا امتحانش نمیکنی ؟ دوسش داری نه ؟ اون چی ؟اونم دوست داره ؟ ... قرار بود طبق حرقش دیروز ان بشه ...اما نشد ... امروز ان میشم و میبینم که نوی نت ... سلام نویدم ... خوبی ؟ ... با عصبانیت جوابش رو میدیم و اون ناراحت میشه ... دیگه جواب نمیده ... وقتشه نه ؟ امتحانش میکنم ... با یه ایدی دیگه بش پم می دم... جواب میده ...برای اینکه شک نکنه با ای دی خودم هم منت میکشم ...رگ خوابش دستم بود ... قبول کرد... به همین راحتی حاضر شد با یکی دیگه دوست بشه ؟ به همون راحتی که با من دوست شده بود ؟ ... حالم ازت به هم میخوره ... من نویدم ... خداحافظ برای همیشه ... آخرین حرفی بود که بهش میزنم ... همه چیز تمام میشه ؟ یک هفته بعد طبقه دوم پاساژ باهش قرار میذارم و تمام هدیه هاش رو بهش پس می دم ...عکسم رو پس می گیرم ... نمیذارم حرف بزنه و برای همیشه تنهاش میذارم ...

این گوشه از داستانه اشتباه اول زندگی من بود. نظرتون چیه ؟اما خیلی از حرفا ناگفته موند...من هم مثل خیلی از پسرهایی که میشناسید توی اون شرایط سنی  با چندین و چند نفر دوست بودم ...هیچ وقت فکری در موردش نکردم اما برای اولین بار بود که من شکست می خوردم ... یک شکست تلخ...تازه می فهمیدم که چقدردوسش داشتم اما چه فایده ؟... دیگه هیچ کس برام جذابیتی نداشت ... با همه به  هم میزنم ... تنهای تنها میشم ...آرزو میکنم که شاید برگرده ... ای کاش فقط می اومد و انکار میکرد ...همین برام مکفی بود ... اما خبر میاد که با یه نفر دیگه دوست شده ... تمام امیدهام به یکباره نا امید میشن ...

 

 

باورم نمیشه دستات توی دسته من نباشن

رو در و دیواره خونه گرد تنهایی بپاشن

 

تو همونیگه می گفتی تو دنیا ، هیچکی مثل من پیدا نمیشه

توهمونیکه میگفتی قلبم ، مال تو باشه واسه همیشه

 

باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه

با غریبه آشنا شه ، با غریبه مهربون شه

 

تو همونیگه می گفتی تو دنیا ، هیچکی مثل من پیدا نمیشه

توهمونیکه میگفتی قلبم ، مال تو باشه واسه همیشه

 

 

 

یک سال گذشت ... با اتفاقات تلخ و شیرین ...

 

بعد از مدتها میام تو نت ... یه نیم ساعتی سایت رو اپ می کنم ... صدای پیم جدید میاد...منشی جواب میده ... بازهم صدای پیم ... باورم نمیشد ... خودش بود ... سلام ... خوبی ؟ ... الو ... نوید ...هنوزم نمی خوای جوابم رو بدی ؟ ... چی جوابش رو بدم ؟ اون کوه نفرت یه دفعه ریزش می کنه و جاش یه حس زیبای کودکانه سراغم میاد ... سلام .. مرسی ... تو روت میشه بهم پیم بدی ؟ ... آره چرا که نه ؟... پس هنوز مثل گذشته پر رویی ... صحبتها ادامه پیدا میکنه ...فردا ... پس فردا ... یاد گذشته ها زنده میشه ... اما چه فایده ... اون دیگه بایکی دیگه بود و من هم  همینطور ... من از روی تنهایی با یکی بدتر از خودم آشنا شدم .. یه داغونتر از خودم ... چون مثل خودم بود پذیرفنتم که باهاش باشم ... اومد از گذشته ها گفت ...نوید اشتباه کردی ... من رو بیگناه مجازاتم کردی ... اگه این حرفا رو قبلا میزد باور می کردم اما اون شب فقط یه بهونه بود ... می دونم... بازهم احساس گذشته سراغم میاد ...یعنی باور کنم تو مال منی ؟ ... تو بازهم پیشه منی ؟...به هیچ چیز فکر نمیکنم جز اینکه گذشته رو جبران کنم ... پس با دوست دلشکستم ناجوانمردانه بهم میزنم ...و به دنبال عشق قدیمیم میرم ... چقدر بزرگ شده بود...چقدر عوض شده بود ...به قول خودش عوضی شده بود ... ملتمسانه ازش می خواستم عوض بشه ...اما اون پایبند نبود ...ظاهر تابلوش و تیپ و قیافه ای که هر کس می دید نا خداگاه به سمتش بر میگشت من رو داغون میکرد ... دوسش داشتم ...به رو خودم نمی آوردم ...خوشبخت بودم تا زمانی که خبر میرسید که با چند نفر غیر از من دوسته ... اما من به رو خودم نمی آوردم ...به بودنش قانع بودم ...و اما نشانه دوم خدا ... شاید خندتون بگیره اما واقعیته ... یه روز سر نبش کوچه که کلاس کامپیوترش برگذار میشد ایستاده بودم ... از دانشگاه می اومدم ... نگران شده بودم چون کلاسش تعطیل نشده بود ... از اولین کسی که از موسسه خارج میشه سوال میکنم ... کلاس کامپیوتر تعطیل شد ؟ بله ... آقا دنبال خانوم اومدید یا آقا ؟ ... مهم نیست ... تشکر می کنم ... من رو میبینه و منتظر اومدن تاکسی ... پسرک با تعجب نگام میکرد ... نمیفهمیدم چرا و به رو خودم نمی آوردم ...ماشین می ایسته و ما حرکت میکنیم ...اما اون هنوز داره نگامون میکنه ... عکس العملش جالب بود ... طوری تو ماشین نشست که پسرک نفهمه ما با همیم ... بعدها فهمیدم که اون پسرک یکی از دوست پسرهاش بوده ..

بی محلی ها شروع میشه ... چرا ؟ ...چرا به من کم محلی میکنه ؟ بدی در حقش کردم ؟ ... با اینکه می دونستم با من نیست ملتمسانه می خواستم که باهام بمونه ....یک بار صادقانه بهش گفتم که می خوام تا آخر باهم باشیم اما به شرطی که تغییر کنه... پس دیگه جایی واسه بهانه نمونده بود ...به بودنش قانع بودم ... تا اینکه یه روز زنگ میزنه و میگه که براش خواستگار اومده ...مریم ... شوخی  میکنی ؟ اشک تو چشام جمع شده بود ... مهم نبود که راست میگه یا دروغ ... مهم این بود که می خواست تمام بشه ... بعنی مریم من عروس میشه ؟ با هم قرار میذاریم که همو ببینیم ... کادوی  تولدم رو بعد از 1 ماه برام میاره ...ازش می خوام خوب فکر کنه ... به روی خودم نمیارم اما توی دلم زار زار گریه می کنم ... بغلش میکنم و میبوسمش و براش آرزوی خوشبختی میکنم.... درد قلبم شروع میشه ... درد قلبی که باید ۱ ماه بعد عملش میکردم ... به سختی خودم رو حفظ می کنم ... میره سمت مغازه ای که لباس عروس میفروشن ... شاید می خواست به یه نحوی بهم بفهمونه که کار تمام شدست ... منتظرش میمونم تا زمانی که برگرده ... ضربان قلبم شدت می گیره و نفس هام به شمارش اما خودم رو کنترل می کنم ...  درست همونجایی که باره اول ملتمسانه صدام میکرد ... نوید ... تورو خدا نوید ... صبر کن ... ومن رفتمم و تنهاش گذاشتم ، می ایستم ...کنار اونجایی که ایستاده بود چیزی می نویسم ... روی دیوار می نویسم   N . LOVE . Mو زیر اون تاریخ اون روز رو 13/05/85 ... توی چشمام نگاه میکنه ...نوید !!! یعنی این آخرین باره که همو میبینیم ؟ سرم رو می ندازم پایین ... به رو خودش نمیاره که از درد قلبم دارم به خودم میپیچم... جواب می دم ... نه واسه چی؟ خنده مزهکی کرد و رفت ... دلم می خواست داد بزنم آخه چرا ؟! چرا به همین راحتی ؟یاد آهنگه رضا صادقی می افتم ( چرا از من گذشتی خیلی ساده ؟ ) اما اون رفته بود و هیچ وقت فکرشم نمیکردم که دفعه دیگری در کار نباشه. اما اون به هر بهانه ای که بود می خواست بره ... و رفت ... بعدها فهمیدم که من رو به یه آدامس تشبیه کرده بود ... یه آدامسی که نمیدونسته چطور از شرش خلاص شه ... جواب خوبی های که در  حقش کردم رو داد . اما نفرین دختر دلشکسته دامن من رو گرفت و من بازهم شکست خوردم ....

 

 

 

چار قدم موند به رسيدن ساق پامونو شكستن
خيلي سخته نمي دوني باز به انتظار نشستن


خيلي سخته كه ببيني قمريه عشقت پريده
توي اون نگاه آخر اشك چشماتو نديده


نازنين يار جديدت ما رو از هم بد بريدش
مي دوني چشم انتظارم نازتو اون چند خريدش


پر نشه چشات پر از اشك وقتي از اون به تو مي گم
اي عزيز منو ببين تو كه دارم بي تو مي ميرم


سفرت به خير گفتم تو به من مي گي ديوونه
آره من ديوونه هستم يه ديوونه يه بي خونه


خونه عشقم تو بودي اون غريبه داغونش كرد
من فقط تو رو مي خواستم عشق تو بد ويرونش كرد

 


جهت حمایت از وب لطفاً با هر بار ورود به وب روی بنر زیر کلیک کنید

 

 



نوشته شده توسط N@V!D تاریخ 85/10/02 و ساعت 2:15 PM

|+|

http://myhotlove.blogfa.com

مرا زیاد خواهی برد میدانم و میدانی که زیادم نخواهی رفت

 

 

از عشق تو از بي كسي بدجوري گريم ميگيره

باشه برو عيب نداره بزار كه قلبم بميره

 

ولي يادت باشه ديگه توي دلم جا نداري

چون كه داري بي بهونه بدجوري تنهام ميزاري

 

يادت باشه وقتي بري ديگه سراغت نميام

نگاه عاشقانه ات رو لحظه اي حتي نميخوام

 

زودتر برو خوب ميدونم گريه مجالم نميده

دلم ديگه رو اسم تو يك خط قرمز كشيده

 

فكر نكني اگه بياي بازم قبولت ميكنم

اين دل مهربونم رو عمري حرومت ميكنم

 

داري ميري برو ولي پشت سر رو نگاه نكن

ديگه هيچوقت عاشقونه تو اسمم رو صدا نكن 

 


جهت حمایت از وب لطفاً با هر بار ورود به وب روی بنر زیر کلیک کنید

 

 



نوشته شده توسط N@V!D تاریخ 85/09/22 و ساعت 1:54 PM

|+|

http://myhotlove.blogfa.com

هميشه تلخترين لحظه ها رو تو زندگيت همون کسي مي سازه که يه وقتي قشنگترين لحظه هارو ساخته بود

 

سكوتم را به باران هديه كردم

تمام زندگي را گريه كردم

 نبودي در فراق شانه هايت

 به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

 


جهت حمایت از وب لطفاً با هر بار ورود به وب روی بنر زیر کلیک کنید

 

 



نوشته شده توسط N@V!D تاریخ 85/09/04 و ساعت 8:54 PM

|+|

http://myhotlove.blogfa.com